|
دوست ندارم
این بزرگ شدنم را.... این فاصله گرفتن از کودکی ام را.... دلتنگم دلتنگ بی بهانه خندیدن هایم و خسته از این همه بهانه که چشم هایم را خیس می کنند.... پ.ن: دو تا نظرات آخری که اومدم خوندم مربوط به امین عزیز و آقا میلاد بود...برام خیلی جالب بود و خندم گرفت.... اخه یکی گفت بدترین سنه یکی گفت بهترین سن:دی بالاخره من الان تکلیفم چیه؟!:دی مثل همیشه ممنونمو شرمنده....
+
تاريخ سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 10:52 نويسنده مهسا
|
نه به خدا اینو نگفتم که جلب توجه بشه و برعکس بخونید....
اینو گفتم چون دوس ندارم با حال همچنان گرفتم حال شمارم بگیرم.... نمی خوام شرمندتون بشم بیش تر از این.... اخه تو این پستم خبر تازه ای ندارم واستون.... حال بهتری ندارم.....اصلا چیز بدرد بخوری ندارم.... فقط غر غر و گلایست همین.... اصلا می خواین بازم مثل هر دفه تو این مدتی که اپ نکردم با همین چند خطی که نوشتم پشیمون از ثبت کردن بشم و ادامه ندم هان؟! حالا می نویسم....مثل همیشه....یا ثبتش می کنم یا نمی کنم دیگه.... این روزا خیلی ساکت شدم.....ساکت....نمی دونم چرا هیچی برا گفتن ندارم.... نه دلم می خواد از غمام با کسی بگم نه از شادیام..... می دونید.....سکوت بهتره.....بی تفاوتی بهتره...... ای بابا....بازم یه چیزی بهم میگه بی خیال همون حرف نزنی بهتره..... تا همین جا کافیه! اینم اپ جدید....متفاوت.....هه فعلا.... + نمی گفتی ام کسی نمی خوند....کسی نیست که اخه....اما این حرفم خطاب به توئه که داری میخونی....خیلی مرسی که انقد بامرامی.....خوشحالم که مثل من نیستی.....
+
تاريخ سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 1:48 نويسنده مهسا
|
من زنده ام
اما زندگی نمی کنم..... خوب نشدم که برگردم اگه بخوام برگردم حرفی برای گفتن ندارم جز این که بگم خوب نیستم خسته ام سیرم از همه چی و..... فقط همینا همینایی که تکراری شده و گفتن نداره.... البته دنیا به اخر نرسیده ها! هنوز امیدمو از دست ندادم اما الان خوب نیستم..... یعنی دلیلی واسه خوب بودنم وجود نداره..... همین قد بگم که بیشتر از همه از آدما دلگیرم.... از آدمایی که درکم نمی کنن و فقط عذابم میدن و آرامشمو ازم میگیرن.... و متاسفانه این جور آدما تو اطرافم زیادن..... اوناییم که درکم می کنن وضع خودشون بهتر از من نیست که بخوام سنگ صبور من باشن....منی که خودمم نمی دونم دقیقا چمه...چی میخوام و چی نمیخوام.... وای اه......(اه اه اه خــــــــــاک تو سرت) این چند خطی که نوشتم بعد از 1ماه یا 27 روز فقط بخاطر دوستای با معرفتم بود که یان این جا و با این که سر نمیزنم بهشون بازم حالمو میپرسن و نمیذارن بیشتر از این این جا ساکت و بی روح بمونه..... مثل همیشه فقط میخوام اگه یادم بودین واسم دعا کنید......... + تقصیر خودم بوده هر چی که سرم اومد...... + تمومش کن دیگه بسه شدم از زندگی خسته.....
+
تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 18:19 نويسنده مهسا
|
بچه بودم بادبادکای رنگی
دلخوشی هر روز و هر شبم بود خبر نداشتم از دل آدما چه بی بهونه خنده رو لبم بود کاری به جز الک دولک نداشتم بچه بودم، به هیچی شک! نداشتم بچه بودم غصه وبالم نبود هیشکی حریف شور و حالم نبود بچه که بودم آسمون آبی بود حتی شبای ابری مهتابی بود بچگی و بچگیام تموم شد خاطره های خوش رو دست من موند تا اومدم چیزی ازش بفهمم جوونی اومد اونو با خودش برد برد ، برد ، برد ، برد ...... + دوستای گلم حالم نه اصلا خوب نیست....اگه از بابت سر نزدنم بهتون از دستم ناراحت میشید واسه تلافیش واسم کامنت نذارید تا وقتی که آدم بشم....راستی اومدن پاییز رو هم به اونایی که این فصلو دوست دارن تبریک میگم....من که هیچ وقت دوسش نداشتم....دوستون دارم بای بای تا وقتی که حالم واقعا بیاد سر جاش.....
+
تاريخ جمعه یکم مهر 1390ساعت 15:45 نويسنده مهسا
|
فک می کنم فقط 9 روز دیگه تا شروع مدرسه یا همون تموم شدن تابستون باقی مونده...
بعضی از هم سن و سالام میگن اه چقده طولانی شدا خسته شدیم... خیلیا هم مثه خود من هنگ هنگن....اصلا کی شروع شد و کی تموم شد؟! چقده الکی خوشحال بودم وقتی داشت تابستون شروع میشد... با خودم کلی برنامه ریخته بودم که این کارو می کنم اون کارو می کنم این جا میرم اون جا میرم... البته چرا 1ماه اول خداییش خوب بود...اما شنیدین که میگن وقتی خوش میگذره زود میگذره؟ هی.... مدرسه ام بد نیستا....یعنی دور همی با بچه ها خوش میگذره اما امسال کاملا با سالایه قبل فرق داره...:( رشته ی انسانی... کلاس پنج نفره.... دیگه حتی نمیشه گاهی از زیر درس خوندن فرار کرد:( چونش که تعداد کمه و معلما از همه وقت می کنن درس بپرسن:( دیگه نمیشه خدا خدا کرد نوبت به ما نرسه...:( البته به قول اینو اون امسال سال مهمیه...یعنی تو کنکور و دانشگاه تاثیر داره...بخوام نخوام باید درس بخونم...تازه از اینا گذشته امسال مشاورمون ابم بخورم از طریق اس ام اس به بابام اطلاع رسانی میکنه:( دیگه نمیشه بعضی نمره هامو از بابام مخفی کنم:( خولاصه این که امسال از اون سالاست...تموم شد دوران درس پیچوندن...بی حالی:( اخه یکی به من بگه میشه تو کلاس 5 نفره شیطونی کرد؟؟ پس من دیگه کجا برم تخلیه ی هیجانات کنم؟:( یادش بخیر پارسال معلم زیستمون تا شروع میکردیم به شیطنت میگفت شما ها کمبود دارین دست خودتون نیست که....تفریح درست حسابی ندارید میاین سر کلاس خودتونو خالی می کنید....هی یادش بخیر... ای بابا... این جاست که باید گفت: عزیزم گذشت اون دوران....اینا دیگه خاطره شد رفت... باید خودتو با شرایط جدید وفق بدی...:( ای بابا....کلی کار دارم این 9 روز... هنوز کتابامم نگرفتم...یه لوازم تحریریم نرفتم....مانتو شلوار مدرسمم کوتاه بلندیشو درست نکردم.... اخ اخ اینو نگفتم.... خیر سرشون اومدن پنجشنبه هارو تعطیل کردن از اونور این مدرسه ی کوفتیه ما روزای دیگه مدرسرو قراره 4ونیم تعطیل کنه!!! بابا اخه چی بگم بهتون؟ شعور اجتماعیتون کجا رفته؟(تیکه کلام جدیدمه) راستی روز اول مدرسه معلما معمولا عادت دارن بپرسن: تابستان خود را چگونه گذراندید؟ چی بگم بهشون؟ بگم در فیسبوک بسر بردیم؟ رمان خواندیم؟ رفتیم ولگردی؟ در سینما ها و پارک های سراسر کشور؟ (جو نده بچه!) هی بابا....معلمه بیکاره داریم؟ (حالا بذار ببینیم میپرسن یا نه تهمت میزنی الکی!)(ا؟ تهمت چیه؟ شک نکن میپرسن اونجوریم نپرسیدن میگن خوش گذشت یا نه؟) دوباره ساعت از نیمه شب گذشت و منه بیکار بی حال چرت و پرت گفتنم شروع شد... ببخشید اگه سرتونو درد اوردم... از تهه دلم میگم...خیلی زیاد دوستون دارم...بی معرفتیامو به بزرگیه خودتون ببخشید ولی اینو بدونید که به یادتونم.... راستی اگه تونستید واسم دعا کنید... امیدوارم که خوبیاتونو بتونم جبران کنم و از شرمندگیتون در بیام.... فهلا دوست جونام... + اخراش یه جوری نوشتم انگار می خوام برم بمیرم.... + می خوام خوب بشم....اما دست خودم نیست....هر روز حالم بدتر از دیروزه....ببخشید.....
+
تاريخ جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 1:24 نويسنده مهسا
|
اهم....یعنی یه چیزی تو مایه های سلام من اومدم به جان خودم اگه حالم خوب باشه...شمال و تهران نداره که هر جا برم همون مزخرفیم که هستم تنها چیزی که تغییر میکنه اب و هوا و مکانه.... من حالم خوب نبود اما اب و هوا توووووووپ بودا...سرددد....سیوشرته محسنو هی کش میرفتم واسه خودم میرفتم از ویلا بیرون قدم میزدم...انقده حال میداد... به محسن گفتم من از این سیوشرتت خیلی خوشم اومده میدیش من؟ گفت باز رو دادم بهت؟ خودمو لوس کردم گفتم بده دیگه دوسش دارم:( گفت نه!... حالا هر وقت خواستی بگو اگه نخواستم میدم بهت...طبق معمول نیشمو باز کردم گفتم باجه.... میدونید من هنوز داداشمو کشف نکردم البته چراها میدونم خیلی بچه ی غد و لجبازیه و صد البته خیلی مهربون اما گاهی الکی حال میکنه مهربون باشه گاهییم حال میکنه به شدت با همه لج کنه! یعنی یا خیلی مهربون میشه یا خیلی گند اخلاق و لج باز! خولاصه این که چند وقت پیش سوار یه ماشین شد ساعت 10 شب اینا خفتش کردن هر چی داشت و نداشتو ازش دزدیدن بصورت کاملا زورگیرانه! چاقو گذاشتن زیر گلوش:( لپ تاپ و دو تا موبایلاشو دزدیدن:( ولی شبی که میخواستیم بریم شمال بابام یه لپ تاپ دیگه واسش خرید:) بچه پررویه بی تربیت بجای تشکر اومده به بابام میگه: حالا چرا خریدی؟ مگه من گفتم لپ تاپ میخوام؟ منو میگی دهنم این هوا باز شد(اندازه نگرفتم ولی زیاد باز شد) بابامم یهو قاطی کرد گفت واسه تو نخریدم که! واسه خودمه! منم هر هر خندیدم زدم تو سرش گفتم خاک تو سرت... بابامم اروم طوری که فقط من شنیدم و به محسن انتقال دادم گفت...مثلا خواستیم خوشحالش کنیم...عوضه تشکرشه... البته می دونستم چرا اینجوری میکنه....تازگیا زده به سرش از رشتش خوشش نمیاد میخواد از دانشگاه انصراف بده بره دوباره واسه یه رشته ی دیگه کنکور بده:-o بعد بابامم به شدت مخالفه! و پول انصراف دانشگاهو نمیده(میبینی ترو خدا پدر و پسر دوتایی لج بازن) داشتیم حرکت میکردیم به سمت شمال بابام دوباره برگشت گفت میخوای لپتاپو یا نه؟ دیگه متوجه نشدم چی گذشت بینشون که قبول کرد تو شمالم بابام هر دفه از بغل محسن در حال کار کردن با لپ تاپ رد میشد میگفت: من واقعا ازت ممنونم که هدیمو قبول کردی...این بچه پرروام فقط نیششو باز میکرد... چی میخواستم بگم اینو گفتم؟! اهان اره...محسن گفت این لپ تاپه با قبلی فرق داره...اینو هر وقت لازم داشتی و خواستی بگو بهت بدم...:-o حالا قضیه ی این چی بود خدا میدونه! از مهربونیشه یا لجبازیش؟! هر چی هست مهم نیست مهم اینه که خیرش به من میرسه هههه.... خوب بسه دیگه از بحث شیرین محسن بیایم بیرون.... پریشب ساعت 12.1 اینا بود دلم بدجوری گرفته بود یه جوری که بغض داشتم و دلم میخواست گریه کنم....هنسفیریو گوشیمو برداشتم رفتم نشستم تو حیاط ویلا هواام که سرد... خلاصه رفتم سراغ اهنگای غمگین ولمم بالا بردم جوری که هیچ صدایی از بیرون نشنوم...کم کم شروع کردم به گریه کردن...آی گریه کردم....یهو تو اوج خالی شدن بودم و حواسم به هیچ چیز نبود که بابام با قیافیه ی اخمو جلوم ظاهر شد...اه...چقده بد بود...تازه داشتم سبک میشدما ولی در برابر چهره ی پر از سوال بابام و این که گفت دیوونه ای؟ ترانه گوش میدی گریه می کنی؟! مجبور شدم اشکامو پاک کنم، بخندمو بگم دلم گرفته بود... مامانمم که دیگه هیچی.... هر دفه منو ساکت گیر میورد میگفت: چته؟ دلت واسه کامپیوتر و نت تنگ شده؟ میبینید ترو خدا چقد اسمم بد در رفته؟ تازگیا مصرف نوشابم رفته بالا... البته تقصیر من نیستا تقصیر خانواده ی محترمه....اونا که اهل نوشابه مشکی نبودن ولی نمی دونم چی شده تازگیا همش تو یخچال کولا و پپسی پیدا میشه...منم که خیر سرم 5ساله نوشابه نمیخورم...ولی وقتی در یخچالو باز می کنم چشم می افته به اینا از خود بی خود میشم... وای خدایا چقده چرتو پرت میگم!!!! بسه دیگه بیشتر ادامه بدم خدا میدونه چی میگم.... غرض از اپ کردن که کلا یکمی حرفیدن با شما بود نه چیز دیگه ای....حرف زدنایه اصلی باشه واسه فردا که میخوام به همتون جدی جدی سر بزنم....دیگه زیادی دارم شرمنده میشم..... بوسمتون میدارم خیلی زیاد تا مخصوصا با معرفتارو فهلا بای بای دوست جونام.... + دارم دیوونه میشــــــــــــم....خدا جونم همه کسم....خسته ام خستــــه...چی کار کنم؟
+
تاريخ پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 0:0 نويسنده مهسا
|
صد دفه اومدم اپ کنم تا نصفه هی نوشتم هی پشیمون شدم پاک کردم...
بابا اخه دختر تو چته؟ چی کار می کنی؟ چرا انقده بی حالی؟ نه اخه یه لحظه گوش بده به من... مگه چند سالته؟ بابا به خدا 16 سالتم نشده!! نمیشنوی اینو اون هی رد میشن از کنارت میگن خوش بحالت بهترین دوران زندگیته؟؟ بابا تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیز ها! لابد راست میگن دیگه! ببین امشب چقدر حال داد...سرسره بازی کردی! تاب سوار شدی رفتی اون بالاها! بارون گرفت...چه هوایی شد!...هی... هیچ کس بدون غم و غصه نیست! یا بهتره بگم هیچ کس بی مشکل نیست.... هر کسیم میگه هیچ مشکلی نداره دروغ گفته دروغ! دروغ! همون چیزی که ازش متنفری.... بابا بیخیال! به قول معین عمر کمه صفا کن.... قرار نیست تا ابد تو این دنیا بمونی که....همین ماه رمضونو نگا کن! باورت میشه 4.5 روز دیگه تموم میشه؟!!! اره عزیزم! عمرت داره به همین سرعت میگذره و تموم میشه اون وقت نشستی به غم و غصه هات فکر می کنی؟ به این که چرا این اینجوریه اون یکی اون جوریه؟؟! که چی بشه اخه؟؟ ههه...نه بابا قشنگ حرف میزنی واسم...تا الان کجا بودی؟؟؟ ببین این حرفایی که تو میزنی رو من همشونو بلدم از تو بهتر.... اصلا می دونی چیه؟ همه بلدن حرف بزنن....اما همه بلد نیستن عمل کنن....ماها هر چی میکشیم از عمل نکردنمونه.... عمــــــــــــل! بلندترم بگم بازم فقط حرف زدم.... ...از کل حرفات فقط یه چیزی دستگیرم شد....اونم این که بشینم و به عمل کردن فکر کنم!...به اعتماد بنفس پیدا کردنم فکر کنم همین....شاید بعدش زندگی کردم...شاید.... + دوستایه گلم...مهسای وقت های بیکاری این روزا دیگه مثه قبلش نیست انگار....بی معرفت بوده بی معرفت تر شده....دیگه مثه قبل پیشتون نیست....کمتر میاد نت و وقتی میاد از لطفاتون شرمنده میشه....شاید درست بشه دوباره.....به کمی فرصت نیاز داره تا ببینه واقعا میخواد چی کار کنه.... دلم براتون تنگه....البته دورادور به بعضیاتون سر میزنم و اپاتون رو میخونم اما نظر نمیذارم....جبران می کنم...دوستون دارم فعلا... + تنها جایی که خانوما میتونن حجابشونو رعایت نکنن و ارایش زیاد داشته باشن تو مصاحبه های مردمی تلویزیون تو راهپیمایی هاس! مملکته داریم؟ + دوست جونام حالم خوبه....تنها مشکلم الان شرمندگیم پیش شماست.... 5صبح اگه خدا بخواد حرکت می کنیم به سمت شمال....ایشالا اونجا دعا کنید یه انرژی توپ بگیرم بیام پیشتون به شماام منتقل کنم... دوستون دارم خیلی زیاد تا به خصوص با معرفتارو....
+
تاريخ شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 4:7 نويسنده مهسا
|
ممنون کسی هستم
ک باز هم بهم فرصت داد تا بتونم تو شبهایی که گفته از هزار ماه بهتره العفو بگم.... بگم خدا جونم....منو ببخش واسه بدیام.... منو ببخش واسه وقتایی که فراموشت کردم.... بگم خدا جونم....شکرت که همیشه با منی.... بگم شکرت که روزا و شبایی رو تو زندگیم قرار دادی که با احساس حضورت و این که از همه بهم نزدیک تری با احساس این که پیشمی...از ته دل لبخند رو لبام بشینه.... لبخندی که از شوقش اشک ریختم.... گرچه بخاطر غفلت های من این روزایه قشنگ واسم انگشت شمار بودن اما تو این شب عزیز ازت می خوام این حس ارامشی که از بابته احساس حضورت بهم دست میده همیشه باهام باشه...مواظبم باش که ازت دور نشم...چون وقتی ازت دورم تمام غمایه دنیا میان سراغم و احساس تنهایی و بی کسی می کنم... خدایه مهربونم! می دونم امشب به دلایه همه نگاه می کنی.... حتی اونی که دلش پر از غبار و سیاهی شده... می دونم امشب فقط منتظری صدات کنیم و تو اجابتمون کنی.... چی میتونم بگم دربرابر این همه لطف و بزرگیت.... خدا جونم تو که قادر به هر کاری هستی.... نذار این شبا رو از دست بدیم خدایا! عاشقت هستم....مرا دوست بدار.... + دوستایه عزیزم.... از همیشه محتاج تر به دعاهاتونم.... اگه یادم بودین منو هم دعا کنید...دوستون دارم....
+
تاريخ شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 1:21 نويسنده مهسا
|
هزار و یک اسم داری و من از ان همه اسم "لطیف" را دوست تر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم. خوب یادم هست از بهشت که امدم، تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم. بس که لطیف بودم، توی مشت دنیا جا نمی شدم. اما زمین تیره بود. کدر بود، سفت بود و سخت. دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش اغشته شد. و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر. من سنگ شدم و سد و دیوار. دیگر نور از من نمی گذرد، دیگر اب از من عبور نمی کند، روح در من روان نیست و جان جریان ندارد.
حالا تنها یادگاری ام از بهشت و لطافتش، چند قطره اشک است که گوشه ی دلم پنهانش کرده ام، گریه نمی کنم تا تمام نشود، می ترسم بعد از ان از چشم هایم سنگ ریزه ببارد. یا لطیف! این رسم دنیاست که اشک، سنگ ریزه شود و روح، سنگ و صخره؟ این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دل های نازک شرحه شرحه شود؟ وقتی تیره ایم، وقتی سراپا کدریم، به چشم می اییم و دیده می شویم، اما لطافت هر چیز که از حد بگذرد، ناپدید می شود. یا لطیف! کاشکی دوباره، مشتی، تنها مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی تا می چکیدم و می وزیدم و ناپدید می شدم، مثل هوا که نا پدید است، مثل خودت که نا پیدایی...یا لطیف! مشتی، تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش. . . " عرفان نظرآهاری" + حال و روزم دوباره نافرم قاطی کرده.....خســـــــته ام..... + آی زندگی سیــــــــرم ازت..... + بلاگـــــــــفا!! خدا لعنتت کنه ایشالا که داری دقم میدی.... + فردا (جمعه) عزیز ترین کسمو بعد از 20 روز می بینم....دلم برات یه ذره شده بابا جونم..... + جمعه نوشت: از صبح چند بار دچار توهم شدم! یعنی کلا با توهم از خواب بیدار شدم...خدا رحم کنه! دیوونه بودیم کم بود توهمی ام شدیم..... + ما همچنان مثل همیشه شرمنده ایم....یه خورده اشفته ام...خوب میشم...جبران می کنم....
+
تاريخ چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 17:1 نويسنده مهسا
|
بالاخره تویه این گرما زیر کولر خوابیدن کار دستم داد.... سرما
خوردم.... از چشمم همینجوری داره اشک میاد....وضعیت بینیمم که دیگه خودتون
میدونید چجوری میشه....عطسرو بگم! یه عطسه که می کنم 5.6 تا عطسه ی دیگه
ام بی وقفه پشت سرش میاد....البته از دیروز اینجوری شدما ولی دیروز فقط
همون عطسه بود که سر کلاس وسط حرف معلمو اینو اون پارازیت ایجاد میکرد...در
پایان هم نیشم باز میشد میگفتم ببخشید...
خولاصه ایجوری.... بالاخره رمان دالان بهشتم خوندم....تفاوتش با بقیه ی رمانایی که تا به حال خونده بودم این بود که تازه فهمیدم یه عشق واقعی و پاک چه شکلیه....از بین این همه رمانی که خونده بودم هیچ وقت به این خوبی معنیه کلمه ی گاهی مبهم عشق رو درک نکرده بودم...جمله ی پر تکرار این دوره زمونه که عشق دیگه افسانه شده و عشق واقعی وجود نداره و...رو از زبون خیلی ها شنیدم و حتی خودم اونو بار ها تکرارش کردم اما خوندن این کتاب منو به عمق و اطمینان به این جمله نزدیک کرد و دیگه میون حرفام فقط یه شعار نیست...یه باوره که عشق پاک و واقعی دیگه نیست و اگرم باشه خیلی خیلی کمه....مخصوصا این که شخصیت مذکر داستان فک نمی کنم در هیچ کجایه کره ی زمین یافت بشه! الان پاشدم رفتم تکرار ساختمان پزشکانو دیدم دیشب زود خوابیدم ندیدم....یهو دلم گرفت....واقــــعا؟ امشب اخرین قسمتشه.... بنظرم طنز خیلی جالبی بود و این قسمتش یکی از بهترین قسمتاش بود....دلم بیشتر از این گرفت که کلهم من از این رسانه ی به اصطلاح ملی فقط همین یه برنامرو نگاه میکردم که اونم تموم شد البته گاهی وقتاام اگه یادم نره ستایشو میبینم....الان دیگه باید منتظر بمونم سریالایه ماه رمضون شروع بشه که اگه خوشم اومد اونارو دنبال کنم.....پارسال که یه دونه سریالم نگاه نکردم....حالا جای شکرش باقیه که امسال دوباره برنامه ی ویژه ی افطار(ماه عسل) رو احسان علیخانی اجرا میکنه وگرنه که ماه رمضون دلگیر و زود گذر پارسال امسالم تکرار می شد.... وای خدا چقدر زود میگذره ها! 1ماه و خورده ای از تابستون که مثه برق گذشت هیچی...یه ماه رمضون دیگه ام اومد.... یادش بخیر پارسال ماه رمضون صبح که چه عرض کنم ظهرم که باز چه
عرض کنم همون بعد از ظهر دیگه! طرفایه 4.5 از خواب بیدار میشدم از همون
موقع تا افطار نت بودم بعد افطار که میکردم تقریبا بعد 1 ساعت دوباره
میومدم نت تا سحر بعد سحرم بعضی روزا دوباره میومدم نت(چه معتادی
بودما....!) بعد 7.8 صبح دوباره میخوابیدم.... البته 7.8 روز اول ادم تر بودما... اخه قرار گذاشته بودم هر روز یه جزء قران بخونم....اما لعنت بر شیطون این تصمیم فقط همون 7.8 روز اول عملی شد و بعدش این بد مدل و بد موقع خواب و بیداریام گند زد به تصمیمم....ایشالا امسال دیگه اینجوری نشه.... خوب دیگه پر حرفی بسه برم کم کم حاضر شم میخوام برم به رفقایه دوران طفولیتم سر بزنم(عطــــــــــــسهههه)... در واقع دارم میرم محله ی دوران خیـــــلی خـــــیلی دوست داشتنی و فراموش نشدنیه زندگیم....بیشتر از این بگم احتمالا گریم میگیره....از یه طرفم چقدرم دلم میخواد بگم....... فعلا بای تا اپه بعد...اوه راستی تازه یادم افتاد قرار بود سوتیامو لیست کنم براتون....ایشالا بعدا میام میگم همینقدر به قول سپیده بگم که وقتی شاهچراغ تو مشهده تانکم میبندن به کمر میرن زیر نارنجک....(البته من تا تانکو ببندیم به خودمون.... تا این جا گفتما بقیشو سپیده وقتی دید دیگه ساکت شدم اضافه کرد) بوسمتون دالممم فهلا بای بای + این بلاگفا چه مرگشه اخه؟؟؟ یعنی چی که نظری برای این وبلاگ به ثبت نرسیده؟؟ یعنی چی که می خوایم نظر بذاریم کد امنیتی رو نشون نمیده خبر مرگش........ + بیچاره شادمهر از بس اینو اون اداشو در اوردن صدایه خودشو عوض کرده....حالم عوض میشه.... + دوست جونام در پی یک عملیات ناخواسته کامپیوترم سووووخت و من فهلا تا وقتی که درست بشه بی کام و بی نتم:( دعا کنید تا فردا که ماه رمضون میشه درست بشه....پیشاپیش فرا رسیدن ماه رمضان رو هم تبریک میگمممم التماس دعا + به لطف محسن درست شد...کامپیوترم.... + همه ی ادما خود خواهن...حتی من....حتی تو! + چون از کارت پشیمون شدی و ازم معذرت خواهی کردی....بخشیدمت......ولی یادت نره ها داداش محسن دلمو شکستی شوخی شوخی.... + مثل همیشه شرمنده ام که جواب نظراتتون رو هنوز ندادم..... + خیلی دلم می خواد اپ کنم....اما نمی دونم راجبه چی؟؟؟! + چهارشنبه مدرسم تموم میشه.... خیلی زیاد شرمندتونم جبران می کنم....
+
تاريخ پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 16:42 نويسنده مهسا
|
|